تبليغاتX
آرمان شهر مرا ،دست قضا ویران کرد
راه برگشتن نیست ، آرمان شهری نیست ،آرمان شهر مرا دست قضا ویران کرد

وقتی تو نیستی

چراغ روزها خاموش می شود

ماهها

سالها پیر می شوند

و قرنها

به اندازه اندوه روزی که نبوده ائی

به طولانی ترین عمر

در کهکشان

نزدیک می شوند

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 10:27  توسط فریبا | 
عشق من، منو صدا کن، منو از خودم رها کن
تو اجاق مرده دل، آتشی تازه به پا کن
تو منو از نو بنا کن
عشق من، منو صدا کن، قصه امو بی انتها کن
روبروت آیینه بگذار، ابدیتی بنا کن
عشق من، منو صدا کن
قصه نگفته ام من، تو بیا روایتم کن
عشق من، مرمتم کن، از عذابم راحتم کن
ای صدای تو نهایت، راهی نهایتم کن
عشق من، منو صدا کن، تو منو از نو بنا کن
رهسپار قصه ها کن
تو به خاکستر نگاه کن، آتشی تازه به پا کن
ای بهارم، انتظارم، من زمین بی بهارم
شوره زار انتظارم، شوره زارم، انتظارم
چهره شکسته دارم، روح و جسم خسته دارم
به در ویرونه دل، بغض قفل بسته دارم
عشق من، منو صدا کن، منو از خودم رها کن
تو اجاق مرده دل، آتشی تازه به پا کن
تو منو از نو بنا کن
عشق من، منو صدا کن، قصه امو بی انتها کن
روبروت آیینه بگذار، ابدیتی بنا کن
عشق من، منو صدا کن

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 10:25  توسط فریبا | 
از بيم و اميد عشق رنجورم

آرامش جاودانه مي خواهم

بر حسرت دل دگر نيفزايم

آسايش بي كرانه مي خواهم

 

 پا بر سر دل نهاده مي گويم

بگذشتن از آن ستيزه جو خوشتر

يك بوسه ز جام زهر بگرفتن

از بوسه آتشين او خوشتر

 

 پنداشت اگر شبي بسر مستي

در بستر عشق او سحر كردم

شب هاي دگر كه رفته از عمرم

در دامن ديگران بسر كردم

 

 ديگر نكنم ز روي ناداني

قرباني عشق او غرورم را

شايد كه چو بگذرم از او يابم

آن گمشده شادي و سرورم را

 

 آنكس كه مرا نشاط و مستي داد

آنكس كه مرا اميد و شادي بود

هر جا كه نشست بي تأمل گفت

«او يك زن ساده لوح عادي بود»

 

 مي سوزم از اين دوروئي و نيرنگ

يكرنگي كودكانه مي خواهم

اي مرگ از آن لبان خاموشت

يك بوسه جاودانه مي خواهم

 

رو، پيش زني ببر غرورت را

كاو عشق ترا بهيچ نشمارد

آن پيكر داغ و دردمندت را

با مهر بروي سينه نفشارد

 

عشقي كه ترا نثار ره كردم

در سينه ديگري نخواهي يافت

زان بوسه كه بر لبانت افشاندم

سوزنده تر آذري نخواهي يافت

 

 در جستجوي تو و نگاه تو

ديگر ندود نگاه بي تابم

انديشه آن دو چشم رؤيائي

هرگز نبرد ز ديدگان خوابم

 

ديگر بهواي لحظه ئي ديدار

دنبال تو در بدر نمي گردم

دنبال تو اي اميد بي حاصل

ديوانه و بي خبر نمي گردم

 

در ظلمت آن اتاقك خاموش

بيچاره و منتظر نمي مانم

هر لحظه نظر به در نمي دوزم

وان آه نهان بلب نمي رانم

 

 اي زن كه دلي پر از صفا داري

از مرد وفا مجو، مجو، هرگز

او معني عشق را نمي داند

راز دل خود باو مگو هرگز

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 16:48  توسط فریبا | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 17:16  توسط فریبا | 

بر من دمیدی

مانند نوح بر کشتی

مانند فرشته ی عرش بر مریم

و من بارور گشتم از تو

و خالی شدم از همه تاریکی ها

از آن پس شد که تپیدی در من

و با هر تپش هزاران بار تابیدم در تو

و این تولدی دگر در من بود

که من را وارث کهن ترین میراث آدم می کرد

آدمی که بهشت را چشم پوشید تا ماندگار بماند

براستی چه عظمتی در من است

عظمتی برتر از بهشت!

عظمتی به نام عشق.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 17:8  توسط فریبا | 
سنگ هایم را چیده ام

جلو درب خانه ائی که

خیال بیرون رفتن از آن

برایم محال گشته است .

مانده ام

که از این حریم سخت

چگونه عبور می کنی

چگونه دوباره

قلب مرا

فتح می کنی ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 17:0  توسط فریبا | 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 8:49  توسط فریبا | 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 8:46  توسط فریبا | 
بخاطر تنها دلیل بودن من

بخاطر تو

هنوز زنده ام

بخاطر روحم که همیشه آشفته است

بخاطر قلبم که بی التیام خواهد ماند

بخاطر دستان خالیم

                          که بی اجر مانده اند

بخاطر باید های که نیستند

بخاطر خاطرات کوچکم

بخاطر لبخند نازک تو در نگاه من

بخاطر گرمای حس تو در انتظار سرد

بخاطر لطافت اندیشه در آرزوی تو

بخاطر تنها دلیل بودن من

بخاطر تو

هنوز زنده ام

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 19:37  توسط فریبا | 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 19:32  توسط فریبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
راه را بیهوده پیمودم

راه برگشتی نیست

کوله بارم جا ماند

و امیدم گم شد

همه جا تاریک است

سایه ها می خندند

به من و این همه راه

چه کسی می داند

آرمانشهر من اکنون چه هوایی دارد

چه کسی جای من اکنون آنجاست؟؟!!

باد می آید و از سردی شب میخواند

می نوازد جغد تقدیر مرا

و شیا طین پلیدی

که به آن می رقصند

و به نو میدی من دلشادند

جای ماندن.نای رفتن

راه برگشتن نیست

آرمان شهری نیست

آرمان شهر مرا

دست قضا ویران کرد...

نوشته های پیشین
بهمن 1390
دی 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1389
دی 1388
آبان 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
پیوندها
هرچی بخوای هست به جان تو....!؟
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM